...سیاست اسلامی

گفتم:الف گفت:دگر گفتم:هیچ ،در خانه اگر کس است،یک حرف بس است

...سیاست اسلامی

گفتم:الف گفت:دگر گفتم:هیچ ،در خانه اگر کس است،یک حرف بس است

در جستجوی علم سیاست اسلامی...
ریز نوشت های دانشجوی علوم سیاسی دانشگاه امام صادق(ع)

بایگانی

۱۸ مطلب در آبان ۱۳۹۳ ثبت شده است

نسبت دین و سیاست از نظر علامه محمدتقی جعفری

ایشان می نویسد: نظریه سکولاریسم که در قرنهای 14 و 15 میلادی در نتیجه تعارض طرز تفکرات و روشهای اجتماعی و سیاسی کلیسا در مغرب زمین، پا به عرصه تفکرات نهاده، با توجه به معنای حیات، دین و سیاست از دیدگاه اسلام، چنین تعارضی امکان پذیر نیست، زیرا عقاید دینی، سیاست، علم، اقتصاد، فقه، حقوق، فرهنگ، هنر، اخلاق و غیر ذالک در اسلام، اجزاء و شئون تشکیل دهنده یک حقیقت می باشند.برخی از مورخین فلسفه سیاسی، نظریه سکولاریسم را به ارسطو نسبت داده اند، و گفته اند سکولاریسم یعنی دنیا پرستی و دنیا داری در بطن کتاب سیاست ارسطو نهفته می باشد به خصوص این فرضیه ارسطو که می گفت:« جامعه مدنی به خودی خود در حدود کمال و بی نیاز است و احتیاجی به تطهیر و تحصیل جواز از یک عامل مافوق طبیعت ندارد.» این نسبت به هیچ وجه صحیح نیست چرا که چنین مطلبی با مفاهیم مزبور از ارسطو دیده نشده است. بنابراین عامل یا عوامل شیوع حذف دین از سیاست در مغرب زمین به هیچ وجه با مکتب اسلام سازگار نیست.و این عوامل در مکتب اسلام غلط محض است. این موضوع از بررسی اختلاف معانی حیات و دین و سیاست در اسلام و غرب مشخص می شود.

معنای حیات در غرب
این معنا جز همین زندگی معمولی که در صحنه عالم طبیعت به وجود می آید و بر مبنای خودخواهی آزاد در اشباع غرایز طبیعی مهار شده و قالب شده به سود زندگی اجتماعی، بدون التزام به عقاید خاص برای معانی حیات و توجیه آن به سوی هدف اعلا و بدون احساس تکلیف برای تخلق به اخلاق عالیه انسانی ادامه می یابد چیزی دیگر نیست.

معنای دین در غرب
عبارت است از یک رابطه روحانی شخصی مابین انسان و خدا و دیگر حقایق فوق طبیعی، بدون اینکه کمترین نقشی در زندگی دنیوی بشر داشته باشد.
معنای معمولی سیاست در غرب عبارت است از توجیه و مدیریت زندگی طبیعی انسانها در صحنه اجتماع به سوی هدفهایی که در ظاهر اکثریت آنها را برای خود انتخاب می نمایند. به همین جهت با این تعاریف، عدم ضرورت وجود سیاست و فعالیت آن، برای زندگی چه در حیات فردی و چه در حیات دسته جمعی انسانها کاملا بدیهی است، زیرا پدیده دین از دیدگاه مدیریت جوامع غربی هیچ گونه لزومی برای انسانها ندارد، چه در زندگی فردی و چه در زندگی اجتماعی. بنابر معانی فوق از دیدگاه غرب برای حیات و دین و سیاست قطعی است که نه تنها دین باید از سیاست جدا باشد، زیرا هیچ یک از آن دو با دیگری پیوستگی ندارد، زندگی آدمی نیز ارتباط و نیاز همه جانبه با دین ندارد مگر در حد وسیله ای برای شوون خودخواهی، زیرا بنابر تعریف دین از دیدگاه فوق، دین عبارت است از نوعی ارضای احساس شخصی که ممکن است معلول علل غیر واقعی باشد. این طرز تفکر برمبنای تعاریف فوق به هیچ وجه با تعاریف آنها در اسلام سازگار نیست.

حیات انسانی از دیدگاه اسلام
عبارت است از پدیده ای دارای استعداد گردیدن تکاملی که به وسیله تکاپوهای آگاهانه برای حصول به هدفهای عالی و عالی تر به فعلیت می رسد.سپری شدن هر یک از مراحل حیات، اشتیاق حرکت به مرحله بعدی را می افزاید.همانگونه که این حیات آغازش از خداست و حرکتش مستند به خدا است، پایان آن نیز خداست « ان صلواتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین».

سیاست از دیدگاه اسلام
عبارت است از تفسیر و توجیه حیات انسانها به سوی عالیترین هدف مادی و معنوی و ملکوتی حیات برای به ثمر رسیدن آن، همان مقدار دین و سیاست معقول دخالت دارد که تنفس از هوای سالم برای ادامه زندگی طبیعی.

تعریف دین از دیدگاه اسلام
دارای سه رکن اصلی می باشد: اول: عبارت است از اعتقاد به وجود خداوند یکتا و نظاره و سلطه او بر جهان هستی و دادگری مطلق او که هیچ هوی و هوسی راه به آن ندارد.و اوست جامع همه صفات کمالیه. دوم: عبارت است از قوانین و برنامه عملی حرکت در زندگی قابل توجیه به سوی هدف اعلای حیات که احکام و تکالیف و حقوق نامیده می شود.این رکن شامل قضایای اخلاقی و تکالیف و حقوق می گردد. سوم: موضوعاتی است که شامل همه واقعیات و پدیده های بر پادارنده زندگی است، اسلام در همه موضوعات به جز در چند مورد محدود، اختیار را به خود انسانها داده است که با حواس و تعقل و قدرت عضلانی و امیال و خواسته های مشروع خود، آنها را تأمین نمایند.

بنابراین سیاست از دیدگاه اسلام عبارت است از مدیریت حیات انسانها چه در حالت فردی و چه در حالت اجتماعی برای وصول به عالی ترین هدفهای مادی و معنوی.بنابر این در دین مبین اسلام همه شوون حیات انسانی با هم هماهنگی و وحدت دارند، به همین جهت علم، جهان بینی، سیاست، حقوق، اخلاق، فرهنگ به معنای پیشرو آن، صنعت یا تکنولوژی و همه آنچه که به نحوی در تنظیم و اصلاح انسانی تأثیری داشته باشد، جزئی از دین اسلام است. این حقیقتی است که هر کس که اطلاعی از آن نداشته باشد، قطعا از خود دین اطلاعی ندارد و بدیهی است که هر کس اطلاعی از این دین داشته باشد، آن را می داند.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۳ ، ۲۱:۳۲
علی یزدانی تبار

جامعیت قرآن کریم از جمله ویژگیهای قرآن است که مورد قبول همگان است. در قرآن کریم از مباحث و موضوعات مختلفی بحث شده است که نشان از گستردگی و عمق والای معارف آن است. یکی از مباحثی که در قرآن کریم به آن اهمیت خاصی داده شده مباحث سیاسی است. مسأله مهم و اساسی ارتباط دین و سیاست را می توان در معارف قرآن کریم به وضوح دریافت. از آن طرف، در مباحث سیاست با توجه به اتقان مباحث سیاسی قرآن، استفاده های فراوانی از قرآن می شود. مباحثی مانند ضرورت تشکیل دولت و حکومت، روابط بین الملل، شورا و مشورت نظام سیاسی و مفاهیم مختلف سیاسی و...

ضرورت تشکیل دولت و حکومت:
از منظر قرآن کریم، دولت امری است که در ذات دیانت نهفته است. از دیدگاه قرآن کریم به سه دلیل حکومت برای مردم ضرورت دارد: 1. در داستان بنی اسرائیل می خوانیم، هنگامی که بر اثر هرج و مرج داخلی و نداشتن حاکمیت قوی و لایق، گرفتار ضعف و فتور و شکست شدند، و دشمنان بر آنان مسلط گشتند... 2. شکست لشکر جالوت در برابر بنی اسرائیل: اگر حکومت مقتدر و نیرومندی نباشد و جلوی سرکشان را نگیرد، زمین پر از فساد می شود... 3. جهاد در یک تشکیلات منظم سیاسی و اجتماعی و اقتصادی... که از جمله ضروریات حکومت اسلامی است. در رابطه با اهداف حکومت اسلامی نیز آیات و روایات زیادی وارد شده است که از جمله به آیه 21 و 56 از سوره یوسف و آیه 84 از سوره کهف، آیه 55 از سوره نور، آیه 26 از سوره ص، آیه 58 از سوره نساء می توان اشاره کرد. در مورد انواع حکومت هم می توان به حکومت های خودکامه و استبدادی و حکومت دموکراسی و حکومت الهی اشاره کرد که قرآن کریم حکومت های غیرالهی را نقد و رد می کند.

حضرت آیت الله مکارم شیرازی می فرمایند: بعثت انبیاء برای اقامه قسط و عدل است (سوره حدید، آیه 25). دین برای گسستن زنجیره های اسارت انسان و تأمین آزادی بشر است. (سوره اعراف، 157). دین برای نجات مستضعفان از چنگال «ظالمان و ستمگران» و پایان دادن به دوره سلطه آنها است؛ بدیهی است این هدفهای بزرگ بدون تشکیل حکومت امکان پذیر نیست. و اگر دین از سیاست جدا شود بازوی اجرائی خود را به کلی از دست می دهد و اگر سیاست از دین جدا گردد، مبدل به یک عنصر مخرّب در مسیر منافع خودکامگی می شود.

شهید مطهری نیز می فرماید: همبستگی دین و سیاست را باید به مردم تفهیم کرد. سید جمال فکر جدایی دین از سیاست را به کلی محکوم کرد که اسلام دین سیاست است. اسلام دین اجتماع است.یکی از آیاتی که می توان برای تشکیل حکومت و دولت به آن استناد کرد آیه 25 سوره ص می باشد. در این آیه از قول حضرت سلیمان چنین آمده است: «وهَبْ لی مُلْکاً» یعنی خدایا حکومتی به من عطا کن. یکی از نویسندگان بعد از بیان داستان حضرت سلیمان، ذیل آیه سوره «ص» یکی از نکاتی که ذکر می کنند این است که داشتن یک حکومت نیرومند با امکانات مادی فراوان و اقتصاد گسترده و تمدن درخشان هرگز منافاتی با مقامات معنوی و ارزشهای الهی ندارد و این نکته در لابلای داستان حضرت سلیمان عینیت یافته است. علامه طباطبایی (ره) نیز در ذیل آیه 26 سوره آل عمران « قُلِ اللَّهُمَّ مالِکَ الْمُلْکِ تُؤْتِی الْمُلْکَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْکَ مِمَّنْ تَشاءُ...»؛ بگو (ای پیامبر): خدایا تو دارای پادشاهی هستی، هر که را خواهی ملک و سلطنت بخشی و از هر که بخواهی می گیری. چنین می فرماید: «مُلک» به ضم میم، که عبارت از سلطنت بر افراد باشد از اعتبارات ضروریه ای است که انسان از آن بی نیاز نیست.

قرآن شریف این مطلب را به نحو تام و کامل در ذیل داستان «طالوت» شرح داده است. در آیه 251 بقره که بعد از داستان طالوت آمده است چنین آمده است: « وَ لَوْ لا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ» و اگر خدا برخی از مردم را به وسیله برخی دفع نمی کرد، زمین تباه شده بود. در ذیل این آیه نیز علامه طباطبایی می فرماید: نوع بشر بدون اجتماع و همکاری به سعادت کامل خود نمی رسد. در حقیقت معنای دفع و غلبه یک معنای عامی است که در همه شئون اجتماعی انسانی سریان دارد و حقیقتش عبارت است از اینکه: شخص، دیگری را به هر کیفیتی که ممکن باشد وادار نماید که موافق اراده او کار کند. و باید دانست که فطری بودن غلبه و دفع یک اصل عمومی در همه افراد است خواه در حقوق مشروع که با عدالت مقرون می باشد و خواه در غیر آنها.در نتیجه، قرآن مجید تشکیل حکومت را امری ضروری می داند و اندیشه سیاسی خویش را در عالی ترین شکل ممکن مطرح نموده است، یعنی در نهایت، جهانداری صالحان و دولت کریمه اسلامی را، دولت آرمانی و نهایی اسلامی می داند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۳ ، ۲۱:۲۹
علی یزدانی تبار

مطلقه بودن ولایت فقیه به چه معناست؟

مطلقه بودن ولایت فقیه به چه معناست؟

در ولایت مطلقه، از چهار جنبه می‌توان معنای اطلاق را بررسی کرد.

اطلاق مکانی: یعنی محدوده مکانی ولایت ولی‌فقیه به هیچ مرز جغرافیایی مقید نمی‌گردد. دلیل آن هم این است که اسلام به عنوان کامل‌ترین دین برای تمامی بشریت بوده و مرزهای سیاسی و جغرافیایی به هیچ وجه نمی‌تواند حد عقلی حقانیت یک مکتب باشند. بنابراین به همان دلیلی که مرزهای جغرافیایی باعث تعدد مکتب حق نمی‌شود، باعث تعدد ولی اجتماعی نیز نمی‌گردد. هرچند ممکن است درعمل این مرزهای جغرافیایی موانعی برای اعمال چنین حاکمیتی ایجاد نمایند.

حتی به همین دلیل ولایت ولی فقیه بر کافری که تحت ذمه اسلام باشد نیز جاری است و اعمال چنین حاکمیتی بدین منظور است که ولی فقیه بتواند هماهنگ سازی فکری و اجرایی پیروان سایر ادیان توحیدی را نیز به دست گرفته و از توان آنها برای اقامه توحید در عالم بهره گیرد.

اطلاق زمانی: یعنی هیچ مقطع زمانی نخواهد بود که احتیاج چنین ولایتی از بین برود و بشریت بی نیاز از ولایت ولی فقیه گردد. زیرا مراحل تکامل بشریت عقلا تمام شدنی نیست و تا آنجا که انسان میل به کمال خواهی دارد احتیاج به رهبری فرزانه برای هدایت به سمت این کمال را دارد.

اطلاق موضوعی: یعنی ولایت ولی فقیه تا آنجا گسترده است که ولایت دین برجامعه سایه افکند. ولایت او بر کلیه روابط و ساختارهای سیاسی، فرهنگی و اقتصادی جامعه جاری است. حتی می‌توان گفت چنین ولایتی منحصر به ولایت دینی ولی فقیه نیز نیست و در سایر نظامها نیز در صورتی که بخواهند توان جامعه مصروف فرهنگ مورد پذیرش عموم جامعه گردد، چنین شکل و گستره‌ای از ولایت اجتناب ناپذیر است. برفرض تنزل، حداقل برای جامعه اسلامی که به دنبال حاکمیت دین بر جامعه و هماهنگ سازی رفتارهای عمومی مردم بر محور ارزشها و مقاصد دینی است اطلاق ولایت اجتماعی ضروری است.

اطلاق حکمی: یعنی رأی ولی فقیه نافذ است و آحاد جامعه باید تسلیم رأی او باشند، همانند ولایت قاضی درموضوع مورد درگیری که ولایت مطلق دارد. ولایت مطلقه به این معنا نیست که حاکم هرگونه که خود خواست عمل می‌کند، بلکه به این معناست که پس از صدور فرمان ولی فقیه حکم ولی فقیه مانند حکم قاضی منشأ اثر می‌شود و باید به آن عمل شود، حتی اگر اطمینان داشته باشیم که حق با طرف مقابل است.یعنی مطلق بودن ولایت ولی فقیه در نافذ بودن حکم و فصل الخطاب بودن رأی ایشان است.



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۳ ، ۱۳:۴۴
علی یزدانی تبار

چرا علمای گذشته تشکیل حکومت ندادند؟؟؟؟


یکی از سوالات رایجی که در بحث ولایت فقیه پرسیده می شود این است که چرا علمای گذشته تشکیل حکومت ندادند. مثلا در زمان شاه عباس چرا بزرگانی مثل علامه مجلسی اداره جامعه را به دست نگرفت. آیا آنها نمی دانستند که حکومت حق عالم دینی و فقیه است؟ آیا فقط امام خمینی پس از ۱۴۰۰ سال فهمید که علما باید اداره جامعه را به دست بگیرند.

در جواب می گوییم:

باید دقت شود که مهمترین وظیفه حکومت در سده‌های گذشته ایجاد امنیت و جلوگیری ازهرج و مرج و ایجاد نظم اجتماعی لازم بود تا مردم در سایه این نظم و امنیت بتوانند به تأمین معاش خود ادامه دهند. اما امروزه دیگر اینگونه نیست، بلکه مهمترین وظیفه حکومت در شکل امروزین آن، ایجاد شرایط برای جهت دهی به اراده‌ها و اختیارات انسان‌هاست. به دیگر سخن در عصر جدید، موضوع اصلی کار حکومت‌ها تصمیم گیری در زمینه تنظیم نسبتهای کلان در جامعه است، نسبتهایی که تصمیم گیری درباره آنها شرایط خاصی را برای تصمیم گیری افراد آن جامعه فراهم می‌کند.

به طور مثال، حکومت، به علت محدودیت منابع ارزی و اقتصادی کشور نمی‌تواند در همه امور به طور مساوی سرمایه‌گذاری کند، ولی با تسلطی که بر منابع اقتصادی دارد و متناسب با اعتبارات مالی که به بخشهای مختلف اجتماعی اعطا می‌کند میل مردم را برای سرمایه‌گذاری در بخشهایی تقویت و در بخشهای دیگر تضعیف می‌کند، این بستر سازی‌ها طبعاً متناسب با مصلحتی است که برای آن مقطع از رشد و توسعه کشور و تأمین احتیاجات ضروری است.

باید توجه داشت که گرچه رسالت اصلی دولتهای مدرن، مهندسی تکامل اجتماعی است ولی دولتها محورتوسعه همه جانبه خود را توسعه انسانی قرار داده‌اند و دیگر توسعه‌ها از قبیل اقتصادی و سیاسی در راستای توسعه انسانی است. با این تفاوت که در جوامع مادی، توسعه تعلق بیشتر به دنیا و درپی آن توسعه نیاز، تنوع و لذت جویی بیشتر اساس مهندسی اجتماعی است اما در جامعه اسلامی، توسعه اجتماعی بر محور توسعه ایمانی شکل گرفته است، لذا نقطه شروع حرکت انبیا و معصومین هم از توسعه انسان است.

یکی دیگراز تفاوت‌های حکومت در گذشته و حال این است که در عصر کنونی اگر دولتی بخواهد تنها در مرزهای جغرافیایی خود محصور شود و فقط در مقیاس ملی به توسعه جامعه خود بپردازد، علاوه بر اینکه نمی‌تواند به توسعه‌ای هماهنگ در جامعه خود دست پیدا کند، مجبور خواهد شد که زمام تدبیر امور جامعه خود را به دست صاحبان قدرت در خارج از مرزها بسپارد.

حال می‌توان به ضعف عمده ناقدین ولایت فقیه پی برد، زیرا بسیاری از منتقدین ولایت فقیه به تفاوت حکومت‌های گذشته و حال توجه نکرده‌اند و با تمسک به کلام فقها به دنبال اثبات محدودیت ولایت فقیه در زمینه امور حسبیه (ولایت بر کودکان و سفیهان) هستند. زیرا در فقه اصلی وجود دارد به معنای اصل عدم ولایت، یعنی هیچ‌کسی بر شخص دیگر ولایت ندارد مگر در امور حسبیه، در حالیکه این کلام هیچ‌گاه ناظر به موضوع ولایت اجتماعی آن هم به معنای حقیقی آن در عصر حاضر نبوده است، لذا تمسک به این اصل فردی و قرار دادن آن در جایگاه اجتماعی مغالطه‌ای بیش نیست.

به دیگر سخن ولایت در متون اسلامی گاهی به معنای تصدی امور محجورین و مردگان آمده است، آیاتی مثل «وَمَن قُتِلَ مُظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِیِّهِ سُلْطَاناً»، «فَإِن کَانَ الَّذِی عَلَیْهِ الْحَقُّ سَفِیهاً أَوْ ضَعِیفاً أَو لاَ یَسْتَطِیعُ أَن یُمِلَّ هُوَ فَلْیُمْلِلْ وَلِیُّهُ بِالْعَدْلِ» در این زمینه است و گاهی به معنای تصدی امور جامعه‌ی انسانی است، به عنوان نمونه آیاتی مثل «النَّبِیُّ أَوْلَى‏ بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ»، «إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاَةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَهُمْ رَاکِعُونَ» بر این ولایت دلالت دارد. درفقه اسلامی نیز همین دو گونه ولایت آمده است. البته ولایت رایج در کتب فقهی مربوط به ولایت بر محجوران و ناتوانان است، مثلا در باب قصاص و دیات ولایتی مطرح است که درباره‌ی مردگان یا کسانی است که توان اداره‌ی امور خود را ندارند، اما در مبحث جهاد و امر به معروف و نهی از منکر ولایت برجامعه اعم از کشورداری و قضاء و داوری مطرح است، که ولایتی که در ولایت فقیه مطرح است از این باب است نه از باب ولایت برمحجورین، بنابراین مطرح کردن اینکه منظور از ولایت فقیه یعنی همه‌ی مردم جامعه محجور هستند توهین به تمامی جامعه است واین سخن که برخی منتقدین ولایت فقیه آن را علم کرده‌اند مغالطه‌ای بیش نیست.

بنابراین ولایت فقیه تفاوت اساسی با ولایت بر محجوران و ناتوانان دارد:

اولاً یکی مربوط به افراد ناتوان است و دیگری مربوط به اداره‌ی جامعه‌ی اسلامی، یکی برای حفظ حقوق مردگان و سفیهان و محجوران است و دیگری برای اجرای احکام اسلامی و حفظ کشور در برابر دشمنان؛ دوماً اینکه ولی محجورین و ناتوانان مستقیم و غیر مستقیم در کار آنان دخالت می‌کند و از طرف آنها امورشان را به اجرا در می‌آورد، (یعنی آنان مورد کار هستند نه مصدر کار)، اما ولی امت اسلامی با تقویت اندیشه و انگیزه، آنان را به حرکت و قیام برای تحقق ارزش‌های اسلامی دعوت می‌کند، (بنابراین مردم مصدر کار هستند نه مورد کار)، همان‌گونه که هدف تمامی انبیاء الهی همین بوده است « أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَیِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْکِتَابَ وَالْمِیزَانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ»؛ آری ولایت فقیه ادامه‌ی راه انبیای الهی است.

+ نوشته شده در  89/02/03ساعت 11:16 قبل از ظهر  توسط دانشجوی بسیجی  |  نظر بدهید

اقامه احکام یا اجرا؟

وظیفه حکومت اقامه قانون است نه اجرا:

نکته‌ی بسیار مهمی که در مباحث حکومت اسلامی باید به آن توجه شود تفاوت اقامه و اجراست. اجرا به معنی انجام دادن یک حکم است ولی اقامه به معنای بسترسازی‌های اجتماعی مناسب برای تحقق حکم است. یعنی زمینه چینی برای انجام قانون و این وظیفه‌ی اصلی حکومت‌هاست. هم اکنون حکومت‌های غربی درصدد اقامه‌ی مادی گرایی و لذت جویی هستند و جمهوری اسلامی ایران هم در مقابل درصدد اقامه‌ی عبودیت و بسترسازی برای اجرای حدود الهی هست و این تقابل حکومت‌ها در سده های گذشته به هیچ وجه وجود نداشته است. بنابراین تشکیل حکومتی اسلامی در این زمان به مراتب حیاتی تر از دوران‌های گذشته است.

و باید توجه شود که وظیفه‌ی اصلی و هدف غایی این نظام در این زمان تأمین خوراک و پوشاک و .... نیست که اگر اینگونه باشد هیچ تفاوتی با دیگر دولتهای کفر نخواهد داشت، بلکه تأمین نیازهای اولیه و مادی تنها ابزاری است برای رسیدن به رشد و کمال انسانی و اقامه‌ی عبودیت وپرستش خدای متعال؛ و هدف نهایی نظام همان برپایی حکومت صالحان و بسترسازی برای اجرای اوامر الهی است، که این بسترسازی ها بیشتر در سایه‌ی نیروپروری امکان پذیر است. یعنی یکی از اصلی‌ترین وظایف نظام اسلامی پرورش نیروهای نخبه برای آماده سازی جهانیان برای تشکیل حکومت صالحان است.

ترس دشمنان از ولایت فقیه:

باید توجه داشت که دشمنان اسلام بیش از خود قانون آسمانی، از قانون‌شناسی که بتواند قانون الهی را پیاده کند هراسناکند و با انتخاب رهبر است که بیگانگان ناامید می‌شوند؛ زیرا تنها و تنها با وجود رهبر قانون‌شناس است که دین الهی به اجرا در می‌آید. دشمنان اسلام در زمان پیامبر اسلام به این امید نشسته بودند که لا اقل پس از رحلت آن حضرت کتاب قانون بدون مجری بماند و آنگاه با این قانون مکتوب و نوشته شده به خوبی می‌توان کنار آمد و آن را به دلخواه خود تفسیر کرد، اما وقتی برای این کتاب، مجری و مفسری به نام علی‌بن‌ابی‌طالب علیه‌السلام نصب شد و او امیرمؤمنان و رهبر جامعه‌ی اسلامی شد آن دشمنان ناامید گشتند و خداوند فرمود «الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِن دِینِکُمْ فَلاَ تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ»؛ بنابراین ترس دشمنان از رهبر عالم و عادل است نه از کتاب قانون.




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۳ ، ۱۳:۴۴
علی یزدانی تبار


مشروعیت مقبولیت کارآمدی....


منتقدین ولایت فقیه با هر وسیله‌ای درصدد زیرسؤال بردن مشروعیت ولایت فقیه هستند. گاهی اوقات با تمسک به عدم خواست عمومی، گاهی اوقات با زیر سؤال بردن اقدامات انجام شده در این نظام و گاهی هم با مغالطاتی مثل اصل عدم ولایت؛

باید توجه کرد که در اکثر این انتقادها مفاهیم با هم خلط می‌شوند.

تشیکل جامعه و حکومت از اموری است که مورد اتفاق همگان است و همگی بر این اصل عقلی معتقد هستند که هیچ جامعه‌ای بدون قانون و هیچ قانونی بدون مجری نمی‌شود، اختلافها در مشروعیت قانون و مجری است. همان‌گونه که در حکومت‌های اومانیستی مشروعیت قوانین از آراء مردم اخذ می‌شود، در حکومت الهی مشروعیت قوانین و مجریان آن از خداوند اخذ می‌شود. بنابراین اصل اولی آن است که هیچ کس بر دیگری ولایت ندارد اما اگر خداوند کسانی را برای حکومت تعیین کند آنها حق حکومت دارند و مردم مکلف به تبعیت از آنها هستند. اما در حکومت الهی جایگاه مردم نادیده گرفته نشده است، بلکه در همین حکومت علاوه بر مشروعیت الهی، مقبولیت مردمی هم باید باشد. یعنی علاوه بر اینکه یک حاکم و رهبر جامعه باید از طرف خدا یا معصومین (خلفای الهی) نصب شده باشد باید مورد خواست و بیعت مردم هم قرار گرفته باشد،‌ و اگر غیر از این باشد آن رهبر الهی وظیفه‌ی تشکیل حکومت ندارد. همان‌گونه که رسول گرامی اسلام در طول 13 سالی که در مکه حضور داشتند حق تشکیل حکومت داشتند ولی به دلیل عدم خواست مردم حکومت تشکیل ندادند، اما در مدینه که مردم با ایشان بیعت کردند ایشان هم به وظیفه‌ی الهی خویش عمل نمودند. بنابراین نقش مردم در یک حکومت دینی نقش غیر قابل انکاری است و عدم بیعت مردم با حاکم الهی موجب عدم تشکیل حکومت خواهد شد، اما این امر نباید ابزاری شود برای زیر سؤال بردن مشروعیت حکومت[1].

همچنین عدم کارآمدی یک نظام نباید به عنوان وسیله‌ای برای زیر سؤال بردن مشروعیت نظام شود. به عنوان مثال حکومت، خلافت و ولایت امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام امری بود که خدا و رسول بارها و بارها برآن تأکید کرده بودند و مشروعیت آن برای همگان ثابت شده بود اما هنگامی که ایشان با عدم اقبال عمومی مواجه شدند افسار خلافت را برگردن آن انداختند، و خود اینگونه فرمودند «آگاه باشید به خدا سوگند ابابکر جامه‌ی خلافت را برتن کرد در حالیکه می‌دانست جایگاه من نسبت به حکومت اسلامی چون محور آسیاب است به آسیاب، او می‌دانست که سیل (علوم) از دامن کوهسار من جاری است و مرغان دور پرواز اندیشه‌ها به بلندای ارزش من نتوانند پرواز کرد. پس من ردای خلافت رها کرده و دامن جمع نموده، از آن کناره گیری کردم و در این اندیشه بودم که آیا با دست تنها برای گرفتن حق خود به پاخیزم یا در این محیط خفقان زا و تاریکی که به وجود آوردند صبر کنم[2] ..... »

از طرف دیگر هنگامی ایشان حکومت را به دست گرفتند که چندین مورد از احکام الهی تغییر یافته بود، برخی احکام مثل اذان و نماز تحریف شده بود، برخی احکام مثل خمس به کلی حذف شده بود، برخی مثل نماز تراویح وارد دین شده بود و.... یعنی بدعتهای بسیار زیادی وارد دین شده بود، ولی هنگامی که ایشان خلافت ظاهری را به دست گرفتند هیچ‌کدام از این احکام را نتوانستند اصلاح کنند. حتی فدک که جزء اموال شخصی آن حضرت بود و حقی بود که رسول خدا به حضرت زهرا سلام الله علیها داده بودند را هم نتوانستند به جایگاه اصلی آن بازگردانند و این به خاطر عدم همراهی مردم بود، یعنی حکومتی که مشروعیت الهی داشته باشد اگر همراهی و بیعت مردم پشتوانه‌ی آن نباشد کارآمدی هم نخواهد داشت، حال آیا کسی می‌تواند با تمسک به این دلیل که اولاً مردم در طول 25 سال با حضرت علی علیه‌السلام بیعت نکردند و ثانیاً پس از تشکیل حکومت هم ایشان نتوانستند همه‌ی انحرافات را اصلاح کنند، مشروعیت حکومت و خلافت ایشان را زیر سؤال ببرند؟

در مورد نظام اسلامی ما هم همین‌گونه است، با این تفاوت که این نظام علاوه بر مشروعیت الهی، مقبولیت مردمی هم دارد و کارآمدی آن هم در سطح بسیار مطلوبی است. منتها آن کسانی که کارآمدی نظام را زیر سؤال می‌برند با درشت کردن برخی مسائل و کوچک‌جلوه دادن دیگر مسائل درصدد اثبات مدعای خود هستند.

کارآمدی چیست؟

کارآمدی یعنی موفقیت در تحقق اهداف با توجه به موانع و امکانات؛ یعنی ابتدا باید دید که اهداف نظام اسلامی چه بوده است؟ آیا واقعاً قیام همگانی ملت و انقلاب عظیم مردمی در سال 57 به خاطر تأمین خوراک و پوشاک بوده است؟ آیا هدف رهبری و مردم از انقلاب تنها و تنها تأمین نیازهای اولیه بوده است؟ اگر اینگونه است دیگر چه نیازی به تشکیل حکومت اسلامی بود؟ مگر نه این است که تمامی کشورهای کمونیستی و لیبرالیستی و الحادی به دنبال رفع نیازهای مادی و زندگی حیوانی افراد جامعه هستند، پس چرا شعار مردم روی کار آمدن اسلام و حکومت اسلامی بود؟

بنابراین اولاً هدف نظام اسلامی را باید بررسی کرد. ثانیاً موانعی که تا کنون بر سر راه این نظام بوده است را هم باید در نظر داشت، موانع داخلی مثل افزایش آستانه‌ی رضایتمندی (در اثر رفاه زدگی و تبلیغات و....)، تحولات ناموزون سیاسی فرهنگی، وجود گروههای بی تفاوت، مخالف و معاند داخلی، انحرافات مسئولین و .... و موانع خارجی مثل موانع فرهنگی (تهاجم فرهنگی و جنگ نرم)، موانع سیاسی، موانع اقتصادی (تحریم و حصر و بایکوت اموال در کشورهای دیگر)، موانع نظامی (تهدیدهای نظامی و جنگ و آشوب) و .... همه و همه از ابتدا تا امروز بر سر راه رسیدن به اهداف انقلاب اسلامی بوده اند.

ثالثاً امکانات طبیعی، مادی و غیر مادی کشور را هم باید مدنظر داشت. که قضاوت در این بخش را به خود دوستان وامی‌گذاریم.

پس اولاً برای قضاوت در مورد کارآمدی یک نظام باید اهداف، امکانات و موانع را مدنظر داشت، ثانیاً کارآمدی یک نظام را نباید با مشروعیت نظام خلط کرد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۳ ، ۱۳:۴۴
علی یزدانی تبار

هدف علم سیاست تشریح منظم و پیش بینی پدیده های سیاسی است و پدیده های سیاسی را به این دلیل بررسی می کند که بتواند تصمیمات عملی درباره سیاستی که باید اتخاذ شود بگیرد. کمیته تخصصی سیاست شورای انقلاب فرهنگی اهداف سه گانه زیر را برای آموزش این علم مطرح کرده است: 1. اعتلای علم سیاست. 2. اعتلای ارزشهای انسانی و پیدا کردن امکان تفاهم با ملت های دیگر براساس ارزشهای انسانی مشترک. 3. تربیت افراد کارآمد و متعهد به انقلاب و قانون اساسی و تأمین نیروی انسانی مورد نیاز وزارتخانه ها و مؤسسات و سازمان های عمومی کشوری.
اما در فلسفه سیاسی اسلامی به گونه ای متفاوت از غرب به مقوله سیاست نگریسته می شود. تعاریفی که از بزرگان تفکر سیاسی در اسلام وجود دارد گویای این تفاوت است. فارابی ضمن مقدم داشتن اخلاق بر سیاست، رابطه فرماندهی و فرمانبرداری و خدمت حکومت خوب را «سیاست» می نامد.[1]
امام محمد غزالی «سیاست» را تنها دانشی می داند که زندگی صلح جویانه را به مردم آموزش می دهد و در برگیرنده همه امور مادی و معنوی انسان در دنیا و آخرت است.[2]
از متفکرین معاصر نیز، شهید صدر در تعریف سیاست می گوید، سیاست متکی به راستی و صداقت است. سیاست وسیله هدایت انسان و جامعه انسانی را فراهم می آورد و هدفی دنیائی و اخروی دارد. براساس این تعریف و دیگر تعاریف موجود در بین اندیشمندان سیاسی در اسلام، می توان به این بیان از سیاست دست یافت که سیاست مدینه، تدبیر زندگی سیاسی - اجتماعی امت و جامعه بر مبنای عدل و استقامت و حرکت بسوی خیر و کمال راستین است. در این دیدگاه که بحث «خلافت انسان» در طول خلافت خداوند مطرح می شود، سیاست، امانت عمومی الهی است و جنبه ای همگانی دارد و لذا مسئولیتی طبیعی است و از همین جا بحث مشارکت سیاسی مردم و حق آنها بر حکومت و مسئولیتها و وظایف حکومت در برابر مردم آغاز می شود.
نکته دیگر قابل توجه در تعاریف متفکران مسلمان از سیاست، پیوند ناگسستنی بین دو حوزه دین و سیاست است. با توجه به فطری بودن دین نه تنها تعارضی بین آن با سیاست وجو ندارد بلکه سیاست در ذات دین و بخشی از آن تلقی می شود که بدین لحاظ جدایی ناپذیر از وجود انسانی است. هم از اینروست که سیاست را اینگونه تعریف کرده اند:
استصلاح الخلق بارشاد هم الی الطریق المنجی فی العاجل و الآجل؛ سیاست یعنی همت گماشتن به اصلاح مردم و هدایت آنان به راهی که در دنیا و آخرت موجب نجاتشان است.»
در این تعریف، موضوع سیاست نه «قدرت» یا «دولت» بلکه استصلاح الخلق یا «هدایت بشر» است و از همین رو بعضاً به مکتب «هدایت» در مقابل مکتب «قدرت» تعبیر می شود. بر همین اساس هدف سیاست در اسلام، رهنمون شدن بشر به سوی خیر و کمال و سعادت است و طبیعی است که چنین آرمانی در سایه حکومتی قابل دسترسی است که به دنبال کسب هر چه بیشتر قدرت یا توزیع نا عادلانه آن نباشد. در این نوع حکومت هدایت و رهبری عبارت از آن نوع سیاستی خواهد بود که براساس آن ایدئولوژی الهی و متکی بر وحی بر کلیه روابط انسانی حاکم می شود و بنیادها، نهادها، روابط اجتماعی، آراء، عقاید، فرهنگ، اخلاق و بطور کلی ارزشها در جامعه انسانی هدایت می شوند و انسان سازی و تشکیل امت مدّ نظر قرار می گیرد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۳ ، ۲۲:۳۶
علی یزدانی تبار

 تفاوت‎های تعریف سیاست از دو دیدگاه دینی و غربی به دیدگاه‎های عقیدتی و فکری، ارزش‎ها و اهداف حکومتی برمی‎گردد که در این بخش بحث به بررسی برخی از این وجوه افتراق می‎پردازیم.

1. اولین و اساسی‎ترین تفاوت دو دیدگاه غربی و اسلامی به نوع «نگاه به هستی و جایگاه انسان و خدا در عالم» مربوط است؛ زیرا منشاءِ حاکمیت، قدرت و مشروعیت نظام سیاسی در این دو دیدگاه متفاوت و متعارض است.[1] در بینش توحیدی اساس و منشاءِ حاکمیت از آن خداست[2] ولی در بینش مادی حاکمیت از ملت ناشی می‎شود و ارتباط با ماورای طبیعت ندارد. دیدگاه اندیشمندان اسلامی مبتنی بر خدامحوری و دیدگاه اندیشمندان غربی مبتنی بر انسان محوری است.

2. «تفاوت نگاه به انسان» دومین وجه افتراق دیدگاه اسلامی و غربی است؛ زیرا در بینش دین انسان صرفاً مادی نیست بلکه از بعد معنوی نیز برخوردار است[3] و حکومت باید زمینه رشد آن را به سوی کمالات و معنویات فراهم آورد؛ یعنی در تعریف سیاست از نظر دین باید گفت که علاوه بر تدبیر امور زندگی و رفاهی، مسائل معنوی تربیتی و توجه به سنت‎های دینی نیز معتبر است؛ بر خلاف سیاست از منظر غربی که اداره شئون مادی و رفاهی در آن ملاک و اصل است.

3. سومین وجه تمایز میان دیدگاه دینی و غربی، «روند و چگونگی اجرا» است. سیاست مبتنی بر دین ملاک دینی و ارزشی دارد. لذا در روند اجرا نمی‎تواند از محدوده دین خارج شود. اجرای عدالت در حکومت تعطیل بردار نیست و این مهم در گفتار علی(علیه‎السلام) بسیار مورد تأکید قرار گرفته است؛ آن‎ حضرت می‎فرماید: «أَ تَأْمُرُونِّی أَنْ أَطْلُبَ النَّصْرَ بِالْجَوْر؛ آیا مرا امر می‎کنید که پیروزی را از راه  ظلم و ستم بدست آورم.»[4]

4. «هدف در سیاست» از دیگر وجوه تمایز میان دیدگاه‎های دینی و غربی است. هدف در سیاست و حکومت دینی احیای دین و سنت‎ها در جامعه است. هدف یافتن حق، هدایت و هدایت‎گری، اصلاح، احقاق حق و اجرای عدالت اجتماعی است. علی(علیه‎السلام) می‎فرماید:

خدایا تو می‎دانی که جنگ و درگیری ما برای به دست آوردن قدرت و حکومت و دنیا و ثروت نبود، بلکه می‎خواستیم نشانه‎های حق و دین تو را در جایگاه خویش بازگردانیم و در سرزمین‎های تو اصلاح را ظاهر کنیم تا بندگان ستمدیده‎ات در امن و امان باشند و قوانین و مقررات فراموش شده تو بار دیگر احیاء و اجرا گردد.[5]

هدف در سیاست دینی الهی زیستن و صعود به سوی قله‎های رفیع معنوی است که در این مسیر، عدالت و حقوق اجتماعی افراد جامعه نیز تحقق پیدا خواهد کرد. در حالی که هدف سیاست در گرایش غربی فراتر از ماده نیست.[6] بنابراین اگر بخواهیم در این بخش تعریفی مقبول و مورد نظر در این مقاله از سیاست ارائه دهیم، می توان چنین گفت: «سیاست یعنی اتخاذ تدابیری جهت ادارة جامعة انسانی و هدایت آن به سوی تعالی[7]».


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۳ ، ۲۲:۳۵
علی یزدانی تبار
اصطلاح اسلام سیاسی، اصطلاحی جدید است که در برابر اسلام سنتی پدید آمده است و به دنیای مدرن تعلق دارد.[1] بر اساس نظریه­ی گفتمان، اسلام سیاسی گفتمانی است که هویت اسلامی را در کانون عمل سیاسی قرار می­دهد. در گفتمان اسلام سیاسی، اسلام به یک دال برتر تبدیل می­شود.[2] بابی سعید معتقد است که مفهوم اسلام سیاسی بیشتر برای توصیف آن دسته از جریان­های سیاسی اسلام به کار می­رود که خواستار ایجاد حکومتی بر مبنای اصول اسلامی هستند. بنابراین اسلام سیاسی را می­توان گفتمانی به حساب آورد که گرد مفهوم مرکزی حکومت اسلامی نظم یافته است. اسلام­گرایی طیفی از رویدادها از پیدایش یک ذهنیت اسلامی گرفته تا تلاشی تمام عیار برای باز­سازی جامعه­ی مطابق با اصول اسلامی را دربر می­گیرد.[3]
 
مبانی اسلام سیاسی
1.  اعتقاد به ابعاد فراگیر دین
غلامرضا بهروز لک معتقد است که در گفتمان اسلام سیاسی، دین فقط یک اعتقاد نیست بلکه ابعادی فراگیر دارد و تمامی عرصه­ی هیأت آدمی را دربر می­گیرد.[4]
2. اعتقاد به جداناپذیری دین از سیاست
اسلام سیاسی بر تفکیک­ناپذیری دین و سیاست تأکید کرده و مدعی است اسلام از نظریه­ای جامع درباره­ی دولت و سیاست برخوردار است و به­­ دلیل تکیه بر وحی از دیگر نظریه­های سیاسی متکی بر خرد انسانی، برتر است.[5]
 
3. اعتقاد به تشکیل دولت مدرن بر اساس اسلام
اسلام سیاسی از تعبیرهای اسلامی برای تبیین و توضیح وضعیت سیاسی جامعه استفاده می­کند و بازگشت به اسلام و تشکیل حکومت اسلامی را تنها راه حل بحران­های جامعه­ی معاصر به­ شمار می­آورد. اسلام سیاسی در پی ایجاد نوعی جامعه­ی مدرن است که در کنار بهره­گیری از دستاوردهای مثبت تمدن غرب از آسیب­های آن به­­ دور باشد.[6]
 
4. اعتقاد به استعمار غرب عامل عقب­ماندگی مسلمانان
اسلام­گرایان عقب­ماندگی سیاسی مسلمانان را زاییده­ی استعمار جدید غرب می­دانند و به این وسیله با دست گذاشتن بر حساسیت­های امت اسلام، می­خواهند به عقب­ماندگی مسلمانان پاسخ گویند.[7]
 
هدف اسلام سیاسی
هدف نهایی اسلام سیاسی، بازسازی جامعه بر اساس اصول اسلامی است و در این راه به­دست آوردن قدرت سیاسی، مقدمه­ای ضروری تلقی می­شود. به نظر محمدعلی حسینی­زاده هواداران اسلام سیاسی، اسلام را به مثابه یک ایدئولوژی جامع در نظر می­گیرند که دنیا و آخرت انسان را دربر گرفته و برای همه­ی حوزه­های زندگی دستورها و احکامی روشن دارد.[8]
 
عوامل ظهور اسلام سیاسی
اندیشمندان دلایل مختلفی برای ظهور اسلام سیاسی در جهان برشمرده­اند از جمله: شکست نخبگان غیرمذهبی سکولار (فواد عجمی)، فقدان مشارکت سیاسی (فواد عجمی، تدا اسکاچپول)، بحران خرده بورژوازی (نیکی کدی، مایکل گیلسنان)، دلارهای نفتی و توسعه­ی نابرابر (مایکل فیشر) ، اثرات زوال فرهنگی (گیلسنان، فواد عجمی و مایکل فیشر).[9] بابی سعید این دلایل را رد می­کند و در نقد آنها معتقد است که این دیدگاه­ها، علی‌رغم تاکید بر وجود مشکلات پنجگانه­ی فوق در درون دنیای اسلام، نمی‌توانند توضیح دهند که چرا رویکرد و انتخاب مردم برای حل این معضلات، اسلام‌گرایی است و نه گفتمان­های دیگری چون لیبرالیسم و یا سوسیالیسم. وی معتقد است که  گرچه جمیع این روایت­ها کمک می‌کنند تا توضیحات مفیدی از بحران فراهم شود، اما توضیحات قانع‌کننده‌ای مبنی ­بر این‌که چگونه بحران در نظم سیاسی، عامل ظهور اسلام‌گرایی می‌شود، ارائه نمی‌دهند.[10] بابی سعید، کمالیسم و بحران در آن­را ریشه­ی ظهور اسلام‌گرایی می‌داند به نظر او ناتوانی کمالیسم در سرکوبی مخالفان موجب مطرح شدن اسلام­گرایی به­عنوان بدیلی به­جای آن شد.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۳ ، ۲۲:۳۳
علی یزدانی تبار
آیا دیانت و سیاست در تعارض با هم هستند یا نه؟

یکم. توضیح « پیوستگی و ملازمه دیانت با سیاست » قبل از بررسی چگونگی ارتباط این دو ، باید تعریف خود از سیاست و دیانت را مشخص نمود زیرا آنچه که در آموزه های اصیل اسلامی و اندیشه بزرگان اسلام پیرامون ارتباط دین و سیاست وجود دارد ؛ منظورپیوستگی دین اصیل توحیدی و سیاست الهی است نه هرگونه دین بشر ساخته و یا تحریف شده و سیاست های شیطانی که کاملاً خارج از بحث ارتباط دین و سیاست می باشند . نکته دیگر اینکه منظور از «سیاست ما عین دیانت ماست و دیانت ما عین سیاست ماست» بر گرفتن منش و روش سیاسى از دین است، نه به خدمت گرفتن دین در جهت سیاست‏هاى دلخواهانه و خودمدارانه، زیرا اساساً دین مبین اسلام با هرگونه سیاستى همخوانى نداشته و آن را مورد تأئید قرار نمى‏دهد. سیاست‏هاى شیطانى که همراه با دروغگویى، فریب و چپاول مردم مى‏باشند و با حیله و تزویر سعى در تسلط بر اموال و نفوس مردم داشته و فقط به فکر منافع شخصى و گروهى خود مى‏باشند، قطعاً مطرود اسلام است.
منظور از سیاست در این زمینه، سیاست مورد نظر آموزه‏هاى دینى است. امام على(ع) سیاست را ملازم با هدایت مى‏داند، تا آنجا که مى‏فرماید: «بدان به درستى بهترین بندگان خدا نزد خدا رهبر سیاسى عادلى است که هدایت شده و هدایت‏گر باشد»(نهج‏البلاغه، ص 73). امام خمینى(ره) نیز همین برداشت از سیاست را ارائه مى‏کند و مى‏گوید: «سیاست این است که جامعه را هدایت کند و راه ببرد. تمام مصالح جامعه را در نظر بگیرد و تمام ابعاد انسان و جامعه را در نظر بگیرد و این‏ها را هدایت کند به طرف آن چیزى که صلاحشان هست و این نوع سیاست، سیاست ائمه معصومین و ادامه دهندگان راه آن‏ها یعنى علماء مى‏باشد»(صحیفه نور، ج 12، ص 218 - 217). افزون بر این در تبیین جمله فوق چند موضوع حائز اهمیت است : الف. جامعیت اسلام: با مروری کوتاه بر قوانین اسلامی و آیات قرآن روشن می گردد که اسلام دینی است جامع و همه سونگر که تمام ابعاد زندگی انسان (فردی , اجتماعی , دنیوی , اخروی , مادی و معنوی ) را در نظر گرفته و همان گونه که مردم را به عبادت و یکتا پرستی دعوت نموده و دستورات اخلاقی و مربوط به خودسازی فردی را دارد احکام و دستوراتی در مورد مسائل حکومتی , سیاسی , اقتصادی , اجتماعی , قضایی و مربوط به اداره صحیح جامعه روابط بین المللی , حقوقی و... داراست و مقررات قضایی , حقوقی , روابط اجتماعی , مسائل اقتصادی , تربیتی و ... دارد و بدیهی است که اجرا و پیاده کردن چنین احکام و دستوراتی بدون قدرت اجرایی امکان پذیر نیست و حکومت دینی به معنای صحیح آن حکومتی است که جامعه را بر اساس قوانین الهی اداره کند و زمینه های رشد و استعدادها و امکان رسیدن انسانها به کمال و ایجاد جامعه ای برین صالح و شایسته را برای مردم آماده کند و با فسادهای اخلاقی اجتماعی و هر که موجب تباهی دنیا و آخرت انسان می شود مبارزه کند.
قرآن کریم در وصف مردان الهی فرموده : ((الذین ان مکناهم فی الارض اقاموا الصلاه و اتوا الزکاه و امروا بالمعروف و نهوا عن المنکر و لله عاقبه الامور)), (حج , آیه 41) سیره و روش رسول اکرم (ص ) نشان دهنده این است که دین از سیاست جدا نیست وخود آن بزرگوار ضمن تشکیل حکومت مسوئولیت اجرایی و قضایی آن را بر عهده داشت .

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۳ ، ۱۰:۲۸
علی یزدانی تبار

سیاست در اسلام، سیاست خدعه و فریب واستفاده از هر ابزار و وسیله براى رسیدن به هدف و مقصد نمى باشد بلکه حرکت و فعالیتى جهت دارو مقدس در جهت تحقق اهداف نورانى اسلام و جامه عمل پوشاندن به دستورات الهى در جامعه بشرى و در نهایت قرب به حق است. چنین حرکت و تلاشى نیازمند توانایى و قدرت و پشتوانه قوى است و تا انسان تکیه گاهى محکم و قابل اعتماد نداشته باشد قادر نیست با صلابت و بدون انحراف و ترس در این راه گام بردارد. بهترین وسیله اى که تامین کننده این نیرو و قدرت و ایجاد کننده این پشتوانه است نماز است. نماز قطره ناچیز وجود انسان را به دریاى عظمت الهى متصل مى کند و انرژى و نیروى لازم براى تکاپو و فعالیت هاى اجتماعى و اقتصادى و سیاسى در اجتماع را به او مى بخشد.
نمازى که در دین ما به آن و به جماعت آن و به پر کردن مساجد در آن تاکید شده و نمازهاى جمعه و نمازهاى سالانه ى جماعت مثل نماز اعیاد مختلف، تاثیر شگرفى در زندگى سیاسى مسلمانان ایفا مى نماید که به طور خلاصه مى توان این آثار را در چند عنوان کلى جمع بندى نمود.
الف - تمرین براى تشخیص و اطاعت از رهبرى صالح
براى امام جماعت شرایطى گفته شده که مامومین در صورت وجود آن شرایط مى تواند به وى اقتدا کند و بعد از اطمینان به انتخاب صحیح از وى تبعیت مى کند.
مشکل امروز مسلمانان آن است که نماز مى خوانند ولى رهبرانشان افراد ترسو و وابسته و دست نشانده و بدون ملاک هاى الهى اند. با زبان از خداوند راه مستقیم مى خواهند، ولى در عمل بیراهه مى روند.
در روایات مى خوانیم: در حدیث از امام باقر(علیه السلام) است: «کُلُّ مَنْ دَانَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ بِعِبَادَةٍ یجْهِدُ فِیهَا نَفْسَهُ وَ لَا إِمَامَ لَهُ مِنَ اللَّهِ فَسَعْیهُ غَیرُ مَقْبُول». الکافى، ج 1، ص 183.؛ ( هر کسى که به خدا ایمان دارد و عبادت هاى طاقت فرسا هم انجام مى دهد ولى امام لایقى از طرف خدا ندارد، تلاشش بى فایده است. »
ب - نماز موجب بر قرارى وحدت سیاسى
در صورتى که مسئولین و دست اندکاران جامعه از نمازگزاران واقعى باشند و در مساجد حضور پیدا کنند، زمینه براى پیدایش و گسترش روابط گفتمانى سیاسى با مردم نمازگزار ( و یا شاید دیگر افراد ) ایجاد مى شوداین امر خود باعث ایجاد و افزایش تفاهم سیاسى و اعتماد متقابل نسبت به قضاوت، اجرا، تخصص و دانش طرفین مى شود؛ بگونه اى که مسئولین و مردم از امکانات، مضیقه ها و قابلیت ها طرفین مطلع شده و زمینه پذیرش انتقادات سازنده بین مسئولین و مردم را نیز فراهم مى نماید.. علیرضا وحدت پناه، نماز و جامعه شناسى، ستاد اقامه نماز و احیاى زکات، بهار 84، دوم، ص 162.
ج - نفى طاغوت و ایستاگى در مقابل ستم
انسانى که فقط خداوند را عبادت نماید در مقابل او سر تعظیم و تسلیم فرود آورد، هر چه غیر خداوند است، براى او حقیر و کوچک مى شود و کسى نمى تواند با ظلم و ستم بر او چیره شود. و در مقابل گردنکشان و ظالمان سر تسلیم فرود نمى آورد و با طاغوت کنار نمى آید. خداوند این مسئله را یکى از اهداف بعثت پیامبر(صلى الله علیه وآله) دانسته است: «و در میان هر امتى، پیامبرى را مبعوث کردیم تا خداوند را عبادت نمایید و از طاغوت (هر چه در مقابل خدا است) پرهیز کنید.». نحل )16(، آیه 36.
د. ناکام گذاشتن دشمنان اسلام
از نظر «سیاسى» نماز - به خصوص نمازهاى جمعه، اعیاد و جماعت - نشانگر شکوه، بزرگى و اتحاد مسلمانان و همچنین زمینه ساز پویایى و رشد سیاسى جوامع اسلامى مى باشد و همین امور دست به دست هم دهد تا مسلمانان همواره براى مقابله با توطئه هاى دشمن آماده بوده و در نتیجه دشمنان اسلام را در پیاده نمودن نقشه هاى شومشان ناکام بگذارند. (لوح فشرده پرسمان، اداره مشاوره نهاد رهبری، کد: 63/310024)
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۳ ، ۱۰:۲۶
علی یزدانی تبار